زبور داود
واژه هاي خاموش
بر دوش غفلت میرود تا نا کجا آباد ولیکن هیچ کس در سر ندارد پرسشی از آن که در تابوت خوابیدست فقط انگشت ها را میگزند و آخ می گویند و گاهی هم دهان نزدیک گوش می آرند وبعد از اندکی نجوای آهسته بهم شک میکنند این گوش آیا از برادر بوده یا دشمن تمام حرفها از وحشت دیوار میماند به دلهاشان مبادا موشها بر بالش دیوار بگذارند سر هاشان سرم شلوغه ببخشید چه عاشقانه تمام روز پنجره تا انتهای کوچه را جای من میدید در انتظار قاصدک هایم بود که نسیم را به خانه دعوت میداد و کودکانه دلش با گذر های قاصدک از کنار پنجره بی انکه حرفی بزنند پر میشد روزها از بالای پنجره آرام و بی تفاوت رد شد و تو بی توجه به دلتنگی های پنجره از کنار قاصدک های من عبور میکردی برجگر چشمه جوشش، سکوت خروش رود کارون، سپید رود انعطاف سنگ یاد خواهم گرفت از چشمه جنگ را با قلاب قلم ، کرمهای بهانه را به آب می زنم قلم این روز ها تکان نمی خورد کرمها مغز مرا با خنده می خورند ماهیان نگاه می کنند و هیچ حرفی نمیزنند.

